همیشه تو این فکر بودم که میشه یه روز از تنهایی در بیام
نمیتونم افکارم رو متمرکز کنم واسه نوشتن توی این همه شلوغی
این همه سر و صدا
هر کس با یه نفره
اما من
منه تنها
غریبونه اینجا هستم
از ترس
بغضم رو نگه داشتم
یه گوشه تک و تنها دارم دلتنگی هام رو سر میکنم
یه گوشه توی شلوغی
از همه بدم میاد
از همه
همه
همه و همه
همه چیز
دلم میخواد گریه کنم اما میترسم
اغوش میخوام واسه گریه
یه اغوش که بتونم دلتنگیهام رو توش جار بزنم
اما ...
از خدامه که اغوش گرم تو میزبان گریه هام بشه
میخوام بفهمی واسه تو این همه دلتنگم
دلشورم به خاطر توست
اما تو ...
هیچکی نمیتونه بفهمه که زوالم از چیه
اشکام
دلتنگیم
گوشه گیریم
تنهاییم
هیچکی نمیتونه بفهمه
همش واس خاطر توست
هیچکی نمیتونه بفهمه اغوش تو میتونه
فکر می کنم آغوش بیشتر از این که بفهمه.. «حس» می کنه/
موفق باشین
http://301040.blogsky.com
اگه یکم دلمون رو آروم کنیم٬ شاید بتونیم یکم خدا رو حس کنیم
:)
http://301040.blogsky.com
خوب درکت می کنم ...
یه وقتایی هست که هیچ چیز از این دنیا نمی خوای. هیچ چیز ...
فقط و فقط یه اغوش امن ...
یه تکیه گاه استوار
این خلا و هیچ چیز پر نمی کنه مگر یادش.
دعات می کنم
پس دعام کن
مرسى دعات میکنم
امیدوارم این خلا واسه همه پر بشه