دویدمو دویدم از تو به خود رسیدم
من از غروب گزشتم من با سحر دمیدم
غروب زندگیم از اونجایی شروع شد که همه خوشحال بودن
از این که بدبختی های من شروع شده
از این که به سیاهی ها پا گذاشتم
بعد از 17 سال تتنهایی
کسی رو دیدم که ...
فکر میکردم میتونه یه قسمت از تنهایی گذشته رو با اومدنش تو زندگیم و تو قلبم جبران کنه
اما تازه فهمیدم چقدر دلتنگی با خودش اورده
چقدر غم و غصه با خودش اورد تو قلبم
چقدر انتظار با خودش اورد
من خیلی دوسش دارم
همه دنیامه
ولی از حرفاش میفهمم که اون یه ذره هم این عشق رو باور نداره
گرچه بارها و بارها بهش گفتم
بدون اون نمیتونم
فراموش کردنش محاله
همینطور دستش نداشتن
ولی ای کاش اون یه کوچولو به من علاقه داشت
وقتی باهاش حرف میزنم
من پر از اشتیاقم ولی اون حتی به زور به من جواب میده
کاش میشد فراموشش کنم و ازش بگذرم
اما نمیتونم
دیگه محتاجشم
بدون اون نمیتونم باشم
دلتنگیام فراوونه
بعد از این همه مدت که نبود
وقتی هم اومد سرد ترین برخورد ممکن رو با من کرد تا
هرچه زودتر زیر اوار بشکنم